- تاریخ: 1401/10/14 ساعت: 10:44
به نام صاحب قلم تقریبا پارسال همین موقع ها بود که پروسه ی ازدواجمان شروع شد، و شاید یکسالی است که دیگر ننوشته ام، یا اگر چند کلمه ای روی کاغذ رانده ام، قلمم آغشته به عمیق ترینِ احساساتِ ماندگار و برخواسته از افکار مرتفع نبوده... الآن که به این دوره ی دوازده ماهه فکر می کنم، از اعماق وجود لمس می کنم ...
مملکته؟ - تاریخ: 1397/2/13 ساعت: 7:18
به نام آنکه به انسان توان گله و شکایت داد، و به همان انسان توانایی حل مشکل را پیش از آن داده است...این چند صباحی که بیشتر از قبل در اجتماع هستم، بسیار تجربه کردم که با انسان های دیگر در تعامل بودن، که پیشا برایم اتلاف وقت تلقی می شد، می تواند بسیار زیبا باشد...هر ذهن خودش به تنهایی برای خودش خلقتی ا...
درس درس درس - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نام او بیش از سالی ست که عجیبترین روزهای عمرم را پشت سر میگذارم! آنهم برای منی که عادتی یکنواخت داشتم به یک زندگیِ یکنواخت.شاید سبک سابقم را عده ای تلاش خستگی ناپذیر برای موفقیت بدانند، آنرا بسیار تقدیس کنند، آن را تماما درست بدانند، اما واقعیت این است که تلاش و ایمان بیش از حد به یک مسیر، در
یکی از تلخ ترین احساساتی که یک مرد می تواند تجربه کند... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نام حق، آفریننده ی صفت حق پذیری عجب گذاریست، این گذارِ عمر... باز هم میخواهم در مورد عجیب ترین اکسیرها بنویسم. این بار قلمم می خواهد عشق را نقد کند، برای چندمین بار... هر بار نقدِ به عشق، نقدیست به خودم، به جهان، به زیبایی، به زشتی، به روشنایی و به تاریکی... عشق... اقرار می کنم آنقدر پیچیده است ک
صدایم را خفه می کنم در نوشته هایم - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نام خالق بیان بارالهی... زبانمان دادی تا بخندانیم، بگریانیم، بیاموزیم، سخن گوییم... قدرت بیانمان دادی تا احساساتمان را بیرون بریزیم، تا دوستی ها و دشمنی ها را بیان کنیم...و عشقمان دادی تا زر شویم، اندر باب این معجونِ سرخ رنگی که از خون دل ها به دست آمده چه می توان گفت بیش از این؟ اما ای اله! چگون...
قسمت دیگری از قلبم با سبدی از گل به حرمی میرود که پاره ای از دلم در آن جا مانده است... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
چندی پیش، در گذشته ای نه چندان دور و بسیار دور،در حرمِ غریب الغرباء، بزرگ مکتب عشق و غربت، گلی را دیدم... آن گل زیبا، خود برگی از برگ های درخت دلم را آنروز در آنجا چید و نزد خود نگاه داشت؛ سالی گذشت و این درخت دل ما، زمستان و بهاری را آزمود، در بهار دل، باز وارد آن زمین بهشتی شدم... چشمم به محلی
روز عجیبِ رفتنم به خانهشان - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نامِ نامی اش... و بالاخره، امروز پدر و مادر میآیند تا برای اولین بار برویم خانهشان. استرس ندارم، اما گاه انسان از اعماق وجود برای چیزی برنامه ریخته و تک تک سلول هایش میپندارند کارش درست است... امیدم به اوست که آگاه است به آنچه در صلاح بنده اش است، میگویند دعا کن آنچه شود که صلاح است... اما، د
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟ - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نام تو، همان که خود را ز تو رانده ام، و تو باز می خوانی ام... چه سوزان است حال زارم! و چه خنک نسیمی بود، خیالم. ای خدا... شخصی را یافتم. من انتظارات را میآموزم، سعی میکنم او را درک کنم، این حق اوست که بشناسمش، که جنس لطیفش را بشناسم، تا از زندگی در کنارم لذت ببرد. قوانینی را با هم وضع کردیم، ا
عشق... عشق... عشق... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نام خالق حاصل جمعِ دو جمع ناپذیر از جنس حرف "ع"، عشق و عذاب عشق چیست؟ دوست داشتن است؟ عشق لذت دارد؟ قدم زدن زیر باران و گرفتن دستان یکدیگر عشق است یا خوردن قهوه ی تلخ و عاشقانه ها را برای هم خواندن؟ از خودگذشتگی و تلاش برای رفع دغدغههای او عشق است یا لغو قرارهایت برای اینکه قراری جدید با او بگذ
در بهاری نو، دیدار یارم آرزوست. - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نام خالق بهار و خزان و سلسله ی برگشت ناپذیر گذار سالهای عمر باز سالی نو شد و بهاری تازه آمد. هر سال، آن زمان که چرخ روزگار یک دور میزد، هنگامی که چشمک زدن اولین شکوفههای سفید رنگ را میدیدم، طبیعت من را در جریان نو شدن با خود همراه میکرد. با انعکاس نور ملایم بهاری از سطح برگ های سبزِ روشن تا
روز نوشتی در اولین روز پس از 22 مین سالگرد تولدم؛ متفاوت ترین تولد عمرم - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نامت ای خالقی که سال ها میروند و میآیند و لا توخذک سنه و لا نوم... خدایا باز هم مثل همیشه، به عنوان کسی که میخواهد راه تو را برود، کلمه ای برایم نمانده جز: سبحان الله... خدایا تو پاک و منزهی، منزهی از گناهان و اشتباهات و پندارهای غلط ما؛ خدایا! میترسم، از اینکه رفتار پر غلطِ من، منِ بندهی نا
ضعیف ترینیم ای معبود - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:14
به نام خالق توان و مقاومت ای خدای مهربانم... ای آنکه مهر تو سبب خلق این جهان است... شکرت می گویم که این نعمت را و در واقع این فرصت را به من دادی تا شخصی را بی حد دوست بدارم و بفهمم وقتی کسی را بی نهایت دوست داری چه حسی دارد کدورت ها... ای مهربان ترین مهربانان... تو ما را بی حد دوست داری و ما نا شکری...